هدف



برداشت آزاد

ده مرو ده مرد را ابله کند*  عقل را بی نور وبی رونق کند

قول پیغامبرشنو ای مجتبی * گور عقل آمد وطن در روستا 

هرکه را در رستابود روزی وشام * تابماهی عقل اونبودتمام

....

ده چه باشدشیخ واصل ناشده*  دست در تقلید و حجت در زده

                    * * * * * * 

این بیت ها را یه جایی از مولوی خوندم .بنظر شما منظور مولوی 

از این ابیات چه بوده ؟

آیا واقعا "ده "مرد را ابله می کند ؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 19:22  توسط اسفندیار  | 

بشر بالاخره نتوانست بیابد چرا خوبا میروند

خدایا انصافا بیا یه چند لحظه بشینیم خودمونی اختلاط کنیم ،خودمونیم داری پارتی بازی میکنی،آخه وقتی خودت که خالقی روابط را بر ضوابط ترجیح میدی مخلوق که دیگه جای خود دارن.خوب آخه خدای من تو چظور دلت میاد یکی مثل "نصرت مشایخ "را که دیروز بچه هاش دلشون خوش بوده که بابا می برشون تفریح و یه بار دیگه خاک "گچ آزاد خانی "را لمس می کنند را به بهانه دو تا سکته قلبی پی هم از شون جدا کنی ،خدایا تو از روز ازل همه ی خوبا را جمع کردی پیش خودت ،آخه چند تاش هم بذار خانواده ی خود این خوبا بهشون نیاز داره ،فکر میکینی فقظ خودت خوبا را دوست داری ؛نه خدا ما هم دل خوشی مون به ایناست.

خدایا گرونی و بیکاری یه طرف ،جنس چینی یه طرف ،خیانت و دروغ یه طرف ،چهار تا آدم صادق قدیمی هم که هست رابر میداری که چی؟خدایا برای بار آخر میگم بیا تو این روند تجدید نظر کن و گرنه مجبور میشم بیام اونجا پیشت حضوری حرف بزنیم . 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 8:21  توسط اسفندیار  | 

خوشبختی

جاده ی خوشبختی در دست تعمیره 

دور بزن برگرد این اسمش تقدیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 20:56  توسط اسفندیار  | 

صداقت یا......

با چهره ی صمیمی اش وارد اتاق شد وقبل از اینکه تکونی به خودم بدم ، پیش دستی کرد و سلام داد،یه جورایی خجالت کشیدم ،آخه هروقت یه بزرگتری بهم سلام میده یه احساس ناخوشایندی بهم دست میده.کنارم نشست و چاق سلامتی و....

یکی از حاضرین پرسید این پیره زن را میشناسی؟

گفنم آره .پارسال خونه مرحوم خاله "گردآفرین"بودیم و ایشونم اونجا بودند واونجا دیدمشون .

تا من اسم خاله را آوردم  اشک های پیره زن سرازیر شد وهق هق هاش جماعت حاضر در اتاق را به سکوت واداشت

بغض گلوم را گرفت ،*آخه چرا من که مادرمو از دست دادم ،وقتی یادش میکنم یا یه جایی ازش صحبت میشه ،ناراحت میشم اما نه در حدی که گریه کنم ،بغض میاد اما به اشک نمی رسه ،به هق هق نمیرسه،نه این که نخوام گریه کنم بلکه هر چی فشار هم به خودم بیارم نمیشه،اونروز تا حالا تو این فکرم که چی اینو باعث میشه ؟چرا ما جوونای این دوره اون حس انسان های قدیم رو نداریم ؟

با خودم که کلنجار می رفتم به این نتیجه رسیدم که آدمای نسل گذشه تو یه فضای ساده تر ، صمیمی تر،باصداقت تر و بدون ریا و دروغ زندگی کرده اند و روحشون از ماها خیلی بزرگتره ،یعنی یه جورایی دروغ بلد نیستن،ریا بلد نیستن،رحم دارن ، انصاف دارن و در یک کلمه وجدان دارن.اما ما ها چی ؟به راحتی دروغ میگیم ،کارمون اکثرا برای تایید طلبی و مثبت جلوه دادن خودمونه،برای اینکه خودمون را بزرگ جلوه بدیم دیگران را کوچک می کنیم حیثیت دیگران را پایمال می کنیم ،خردشون میکنیم .با خیانت به راحتی کنار میاییم وبرامون عادی شده،بنظر من دلیلش هم زندگی ماشینی و تکنولوزی وآشنا شدنمون با همه فوت و فن هاست ،اونا خونشون چادرهای سیاه وسفید بود وصبح چشماشون را تو چشم همسایه ها باز میکردن و اکثرا از یه قوم و قبیله بودندوخواهرای دیگران خواهر خودشون بود.مال دیگران مال خودشون بود، اگه دستی برای تجاوز دراز میشد،همه برای کوتاه کردنش به پا میخواستند،من امروز همسایه بغلیم را نمیشناسم ،رفت و آمدهام محدود شده از محل کار تاخونه ،صله رحم و...دمده شده،خیانت فراگیر شده .....

بنظر شما دلیلش چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 10:48  توسط اسفندیار  | 

کویر وحشت

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

 برسان سلام ما را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 8:20  توسط اسفندیار  | 

انتخابات شورا و ریاست جمهوری

چرا امسال ملت اینقد شور و شوق انتخاباتی داشتند؟برای من که اصلا نمیدونم سیاست را با" س "دسته دار می نویسند،یا با "س"دو نقطه  هم این جریان جالب بود به حدی که رو خودمم خیلی تاثیر گذاشت.با بچه ها که اختلاط می کردیم بعضی ها (اکثرا)نظرشون این بود که چون این مرحله شورا هاو ریاست جمهوری با هم بود و کاندیداهای شوراها هم از طرف قوم و قبیله خودشان حمایت می شدند.پس مردم اکثرا به خاطرکاندیدای شورای خودشان اومده بودند.یه عده دیگه میگفتن ملت تو این 8سال فهمیدن که اگه از حق رای خودشون صحیح استفاده نکنند و اون شخص "اصلح"که رهبر فرزانه مکررا تاکید برآن دارند را انتخاب نکنند،آنگونه ها میشود که شد. تفسیرها زیاد بود آنچنان که نه کیبورد را یارای تحمل ضربات انگشتان هست و نه انگشتان این حقیر توان ضربه زدن .ریاست جمهوری که بنظر من عالی بود .دیگه دموکراسی تر از این؟(به قول آقای رفسنجانی{دیروز} هیچ شبهه ای وارد نیست)آنچه گذشت را که ملاحضه فرمودید(مناظره ها ، مستندها ، روز انتخابات، بعدش پیروزی ، تبریک همگی کاندیداها به روحانی و تبریک رهبر و رئیس جمهور و اعتراض نکردن دانشجویان و همچنین برای اولین بار راضی بودن بی بی سی از انتخابات ایران والخ )این همه نشان از انتخابات سالم ،دموکراتیک و برقرای ثبات و امنیت در وطن مان بودَ.

از هر چه بگذریم سخن شوراهای شهر وروستا خوشتر است.من تو این موندم که این جایی را که زندگی می کنم را شهر بنامم یا روستا ، هر چی فکرش را می کنم نه این وریه نه اون وری ، یه چیزی بین این دوتاست که هنوز اسمی براش کشف نشده و اگه هم کشف شده من اطلاع ندارم .بگذریم دوستان از طوایف مختلف اومدن جمع شدن و یه ائتلافی تشکیل دادند و حرفشونم این بود که ما اکثریتمون جزء ساکن های اولیه "قایمیه(چنارشاهیجان)بودیم ،چرا باید یه عده بیگانه بر ما حکومت کنند و اداره ی "شهر یا روستای "ما را به عهده بگیرن ، مگر نه این است که ما ادعا داریم 70درصد قشر تحصیل کرده قایمیه از "ترک زبانان"خودمان هستند .القصه عهد و پیمان برادری بسته شد و 7نفر از فرزندان دلیر ایل بزرگ قشقایی برای شرکت در این مسابقه ی خدمت نام نویسی کردند.این حرکت مثل بمب ترکید و حسودا را ترکوند ، دیگه برخوردها لرها با ترک  به صمیمیت گذشته نبود.طعنه ها و متلک پرانی به ترک ها شروع شد .عده ای میگفتن "بزرگترین ائتلاف دنیا "یا "حضرات ترک ها"یا به طعنه 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 8:43  توسط اسفندیار  | 

می ترسم

می ترسم از خودم ...

از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ... کمی کم غذا

دیگر به هیچ کس نمی پرد ... هیچ کافه ای را با حقیقت روبه رو نمی کند

دیگر سوال هایش را به جان ِ نقاب های کسی نمی اندازد ...

آسه میرود ... آسه می آید

می ترسم از روز انفجار ... روزی که از تمام اعتبارها بگذرم

خودم را جدی بگیرم و جاده را .. آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد

که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...

میترسم از شب های آرامم ... از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ..

می ترسم ... از این همه که نیستم ....

از رابین هودی که دیگر به شروود ِ سر کشی هایش سرک نمی کشد

از زورویی که از نقاب خسته است ...

می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست / اما بالا که بیاید

به هیچ سکوتی قناعت نمی کند

میترسم از کلید خانه ... که پشت در جا بگذارمش

و سر در بیاورم از چادری در پارک زیر برج میلاد ...

به شوق آدم ها خیره شوم که اصلا نگاهشان را از بادبادک ها برنمی دارند

میترسم از چشم های پدر / که اگر گریه اش از سرم کم میشد ،

آزادی را روی باتوم هم حک می کردم

میترسم از تلفن همراهم / که زنگ میخورَد ... که هی خنده پیش فروش کنم ....

که هی به دست بیایم ... که هی مشترک شوم / با اینکه از سلول هایم

انفرادی ترم

که هی در دسترس بمانم / بی آنکه داد بزنم :

من دستم به خود ِ خودم نمی رسد ، از بس که شما اشتیاقی به داشتنش ندارید

....

میترسم از سرم / که بزند ... که بزند بر سرم ....

که " دوستت دارم " هایم را غلاف کنم ....

لال شوم ... شصت های همه دنیا را قرض کنم ...

در کنار جاده ای که دیگر به این حوالی نمی رسد

/ بالا بگیرمشان ... سواری خنده دار ترین ماشینی شوم که آرام می آید ...

تا وقتی نشستم

آنقدر در آهنگ های رمانتیکش غرق باشد که تا میتوانم در خود فرو بروم

میترسم از تمام این روز ها / که شب ها رنگشان میکنم

و جای فردا به / امروزم غالب می کنم

میترسم از همین حرف ها / که از دستم در می روند ...

و جای با خود گفتن / فریادشان بزنم

میترسم از چمدان ها / که دستم برایشان بیشتر از دلم تنگ شده ...

مـــــــــــی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم ...

از کرنومتری که تو به رویت نمی آوری / اما در من هی کم می شود

می ترسم از ......................

صدایی که مهیب نیست / اما خوابم را میپراند ...

کسی در من / قلاده وا می کند

دستم را میگیرد / کشان کشان میبرد

و به هیچ آشنایی / جواب پس نمی دهد
می ترسم

"هومن شریفی"

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:19  توسط اسفندیار  | 

من و بارون

این آهنگ را خیلی دوست دارم .تو سال جدید دراومده.آهنگ یه حس قشنگ  داره یه حس بین بغض و گریه . من دنبال همون حس قشنگم. روزی چند بار این آهنگ را گوش میدم.



بابک جهانبخش و رضا صادقی - منو بارون


سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالی ام 

عیبی نداره میدونم باعث این جدایی ام 

رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه 

نبودنم کنارتو حالتو بهتر بکنه 

لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود 

احساس من فرق داشت باتو دوست داشتن خالی نبود 

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون 

چشام خیره بنور چراغ تو خیابون 

خاطرات گذشته منو میکشه آروم 

چه حالی دارم امشب بیاد تو زیر بارون 

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون 

چشام خیره بنور چراغ تو خیابون 

خاطرات گذشته منو میکشه آروم 

چه حالی داریم امشب بیاد تو من و بارون 


باختن تو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود 

سخت شده بود تحملش عشقت به من کم شده بود 

رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شبو روز 

من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز 

رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شبو روز 

من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز 

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون 

چشام خیره بنور چراغ تو خیابون 

خاطرات گذشته منو میکشه آروم 

چه حالی داریم امشب بیاد تو من و بارون 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 17:15  توسط اسفندیار  | 

تنها وقتئ به هدف خواهيد رسيد كه با تمام وجود آن را بخواهيد

همیشه  به ياد داشته باشيم كه حركت صحيح همواره در يك جهت خاص نيست

شاید  تاكنون برايتان اتفاق افتاده باشد با وجود اينكه صداقت داريد و سعئ

مئ كنيد راه درست را برائ حركت پيش گيريد با موانعئ برخورد مئ كنيد .

مئ گويند كه هرمانعئ يك شانس برائ تغييرموفقيت آميزمسيراست . در بسيارئ

 از مواقع اگر شيوه زندگئ و رفتارو حتئ تفكر خود راتغييرندهيم پاسخ مطلوبئ

از جهان خارج نمئ گيريم . راز موفقيت در تغييرمسير در مواقع لزوم است .

وقتئ از چيزئ نتيجه نمئ گيريم بايد راه ديگرئ را تجربه كنيم . بالاخره برائ

رسيدن به اهداف راهئ وجود دارد و انسان موفق همواره با شناسايئ آنها  وپشتكارو استقامت ، راهها و شيوه هائ گوناگون را امتحان مئ كند

راز ديگر در اينگونه افراد اين است كه قلب خود را مملو ازمحبت مئ كنند

جالب است بدانيد كه ما هرفكرئ كه مئ كنيم تاثيرآن در گفتار و كردارمان

نمايان مئ شود . زيراباهرفكردستورئ به مغز مئ دهيم تا شرايط را همانگونه

ايجاد كند . چنانچه در دل كينه وحسادت و بدخواهئ داشته باشيم اين حس

منفئ ازبدن خارج شده و به جهان منتقل مئ شود و جالب است بدانيد كه

جهان امانتدار خوبئ بوده و حتما آن را به طريقئ به ما بازمئ گرداند .

گويئ مارا با غل و زنجير به همان جايگاه حسادت و بدخواهئ قفل

مئ كنند و راه پيشرفت ما را مسدودمئ كنند


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 12:33  توسط اسفندیار  | 

با شکست و فشار قهرمان زندگی شوید

جرقه پرتاب به طرف بالا اصولا كمبود ، محدويت و فشار است . شما تا وقتئ

در يك مورد تحت فشارنباشيد انگيزه لازم و كافئ را جهت رهايئ از آن و

برطرف كردن ناملايمات نخواهيد داشت . گام اول تصميم و اراده است .

وقتئ اعتقاد راسخ داشته باشيد ازتمام موهبتها و طبيعت جهان استفاده كرده

و گويئ كه همه چيزرا دراختيار خودمئ گيريد تا حركتئ رو به جلو داشته

باشيد . بسيارئ ازانسانهائ موفق ازامكانات گوناگون بهره مند نبوده اند و

نيستند ، اما برخود و تواناييهايشان تكيه كرده اند .

تا زمانئ كه ما منتظركمك و حمايتهائ ديگران باشيم تا خوشبختئ را به ما

هديه كنند ، نه تنها به جايئ نخواهيم رسيد بلكه انسانئ وابسته باقئ مئ مانيم

كه با هر نقص و شكست كوچكئ به خود صدمه مئ زنيم . اما اگر تصميم

بگيريم كه خودمان موفق شويم و ديگران رانيز در رسيدن به خوشحالئ و

خوشبختئ يارئ كنيم قهرمان زندگئ خواهيم بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 12:30  توسط اسفندیار  |